هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببردمي تواند خبر از مصر به كنعان ببردآه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:يوسف از چاه درآورده به زندان ببردواي بر تلخي فرجام رعيت پسریكه بخواهد دلي از دختر يك خان ببردماهرویی دل من برده و ترسم اين استسرمه بر چشم كشد، زيره به كرمان ببرددودلم اينكه بيايد من معمولي راسر و سامان بدهد يا سر و سامان ببردمرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچدناگزير است لبي تا لب قليان ببردشعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوهبايد اين قائله را "آه" به پايان ببردشب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شدماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببردحامد عسکری
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
تاريخ: جمعه
13 مرداد
1402 ساعت: 17:33